محمد بن ابراهيم

مقدمه 3

تاريخ كرمان ( سلجوقيان و غز دركرمان ) ( فارسى )

مقدمه [ پيشگفتار ] خوشا باد عنبر نسيم سحر * كه بر خاك كرمانش باشد گذر خوشا وقت آن مرغ دستانسراى * كه دارد در آن بوم ، مأوى و جاى ز من تا چه آمد ؟ كه چرخ بلند * از آن خاك پاكم به غربت فكند به بغداد بهر چه سازم وطن * كه نايد بجز دجله در چشم من خواجو ششصد سال پيش ، خواجو كه سير آفاق و انفس كرده و جهانى را گشته و بدرگاه پادشاهان نامدار - از سلاطين اينجو و آل مظفر و ايلكانيان ، راه يافته بود ، شبى به ياد آسمان صاف و دشت‌هاى بيكران خاموش و بىآزار كرمان افتاده و اين شكايت را از دل آورده است . امروز هم ، كرمان ، با همه خرابيها و محروميت‌هايش ، آسمانش ذرّه‌اى از جذابيت . . . و خاكش ، اندكى از قدرت دامنگيريش را از دست نداده است و باز هم ، همان هواى گردآلود بهارى و همان شبهاى درخشان و تابناك تابستانى كه مهتابش مژه‌هاى چشم را نوازش ميدهد ، بهيچوجه از خاطر اهل و ساكنان آنجا - كه چند گاهى از اصل خويش دور مانده باشند - نخواهد رفت . گوئى همهء عوامل طبيعى درين شهر ، يك دل و يك جهت ميكوشند كه موجبات آسايش خاطرى براى آدميزاد فراهم آورند ، و هرچند عوامل انسانى و ارتفاع زياد شهر كمك به بالا رفتن فشار خون آدمى بكند ! در شب‌هاى صاف بهار و تابستان و پائيز ، ماهتاب لطيف ، دائما بر رشته‌هاى اعصاب مردم گرد تسكين و آرامش ميپاشد ، و ستارگان تابناك چندان پائين ميآيند و آنقدر فاصلهء خود را با آدمى كم ميكنند ، كه گوئى چيزى نمانده كه بر بالاى چشم بيننده فرود آيند و بر گرد او به پايكوبى بپردازند !